نگاه مهربانش

Posted: فوریه 2, 2012 in دل نوشت
برچسب‌ها:

نوشتم:
‫           «دور شدم از ساده نگاه مهربانش»
خط زدم
آنقدر خط زدم که هیچش نماند -در یادم-
چه خیال باطلی!

لعنت به دل که حرف‌هایش خط خورده است
لعنت به دفتر ِ دلم؛
که بسته نمی‌شود.

فاک

Posted: اکتبر 5, 2011 in دل نوشت

به شدت دارم سعی می‌کنم کارایی رو که اصلا دیگه باورشون ندارم انجام بدم

یه نفر به شکل عجیبی بهم نگاه کرد، دقیقا باهام حرف زد

لعنتی حس خیلی بدی بود،کلا تمام ذهنم به شکل بدی بهم ریخت

حالم از همه چی بهم می‌خوره خیلی سخته تن دادن به چیزایی که اصلا باورشون نداری چون مجبوری انتخاب کنی

من چه گهی باید بخورم وقتی نمی‌تونم به دیگران فک نکنم چطور میتونم یه ذره زندگی رو تجربه کنم چطور آخه میشه یه ذره شاد بود وقتی این‌همه آدم دارن زجر می‌کشن و به‌ گا میرن

نابود شدن یه بچه کنار خیابون چیزی نیست که بشه با هیچ دین و مذهی توجیه‌اش کرد و باهاش کنار اومد

چقدر سخته

من چرا دوباره خراب شدم؟ قرار این نبود

Into the wild

Posted: اکتبر 2, 2011 in دل نوشت
برچسب‌ها:


There is a pleasure in the pathless woods,
There is a rapture on the lonely shore,
There is society, where none intrudes,
By the deep sea, and music in its roar:
I love not man the less, but Nature more,
From these our interviews, in which I steal
From all I may be, or have been before,
To mingle with the Universe, and feel
What I can ne’er express, yet cannot all conceal.
«George Gordon Byron»



Two years he walks the earth. No phone, no pool, no pets, no cigarettes. Ultimate freedom. An extremist. An aesthetic voyager whose home is the road. Escaped from Atlanta. Thou shalt not return, ’cause «the West is the best.» And now after two rambling years comes the final and greatest adventure. The climactic battle to kill the false being within and victoriously conclude the spiritual pilgrimage. Ten days and nights of freight trains and hitchhiking bring him to the Great White North. No longer to be poisoned by civilization he flees, and walks alone upon the land to become lost in the wild.
«Alexander Supertramp» May 1992

Into the Wild


یه‌دفه به خودم اومدم دیدم چقدر دنیای اطراف بی‌رنگ شده
خاکستری رنگ و کاملاً خالی
گاهی وقتا فک می‌کنم که بهترین اتفاقایی که می‌تونستن بیافتن هم دیگه نمی‌تونند منو خوشحال کنند
سه سال طول کشید تا از پروژه‌ی احمق بودن تا حد نسبتاً خوبی جواب گرفتم، و به این نقطه رسیدم!
پروژه ی آشغال بودن رو هم کم‌وبیش امتحان کردم ولی خیلی زود احساس کردم نمی‌تونم، نه اینکه اعتقادی درونم منو از اون باز می‌داشتا، نه! این تیپ آدما استعدادیی دارن که من نداشتم، واقعاً دمشون گرم!
سه سال طول کشید و من چقدر دلم برای اون آدم تنگ شده، حتی الان هم که سعی می‌کنم کمی برگردم نمی‌تونم، نه‌اینکه کلاً نشه‌ها، ولی خب فک می‌کنم زمان زیادی لازم داره، نمی‌دونم فک‌ میکنم حداقل یک‌ماه و اصلاً این وقت رو ندارم، که چی تازه؟! که توی این یک ماه خودم رو به نقطه‌ اوج درد برسونم! ته دره‌ی تاریک غربت خاکی، بیرون اومدم ازش هم قطعاً وقت خیلی بیشتر می‌خواد.


دلم یه کلبه می‌خواد با مزرعه که روی زمینش دو سه تا محصول کشت بشه
توی یه جای پرت که چراغ نداشته باشه که شباش بشه راحت آسمون رو نگاه کرد
یه جای آروم به دور از دنیا احمقانه‌ی پرشتابی که روز به روز آدمی رو از خودش دورتر و دورتر می‌کنه و باعث میشه که آدم امکان کشف حس‌های ناب رو از دست بده
فقط کتاب بخونم و برا خودم فک کنم و بنویسم
احتمالاً یه روزی این ایده رو عملی می‌کنم البته اگه بخوام ادامه بدم



جایگاه آدمی کجای بود در هستی گم‌شده اش
وقتی که به درون تابی نمی‌آورد و از بیرونش گریزان گشته بود


ناجیان‌  ِ حقیقت‌جوی
دشت‌  ِ سرخ‌  ِ کفتارهای زیبا
مهری آراسته به زنجیر ‌ ِ قید و بند
و عشق به شرط چاقو، ئی در سینه


تپش پنهان قلبی سرد
پیچش سوزان شعله‌های عشق به درون
روشنی کوتاهش، دیدن خلاء از یاد رفته‌ی بزرگ
و ناگهان سقوط
سقوط به درون
سقوط به درون و تنهایی
تنهایی و عشق
تنهایی و خیال
تنهایی و سراب عشق در خیال
که اگر راه می‌نمود،
وای!
که اگر راه می‌نمود…
چه شکوهی!

بیچاره مرده‌ی این داستان
بارانی نبارید و رسوا شد


اردیبهشت ۹۰

شادی

Posted: مه 12, 2011 in کوتاه نوشت, تفکرات
برچسب‌ها: , , ,


بدون شک شادی یعنی نشستن توی ساحل و لذت بردن از زیبائی‌های اون،
در حالی که یه عده‌ دارن توی دریا غرق می‌شن

آواره

Posted: آوریل 25, 2011 in کوتاه نوشت, دل نوشت
برچسب‌ها:


هنوز راحت، و چقدر هم راحت ویرانه می شوی،
به تمنایی زاییده ی نگاه


آیینه!
تو ای انکار من؛
نگاهم کن
رهایم کن از خود

عبور کن

Posted: نوامبر 25, 2010 in دل نوشت
برچسب‌ها: ,


نزدیکتر از خیال،
دورتر از وقوع

خرداد 89